رضا قليخان هدايت

1651

مجمع الفصحاء ( فارسي )

شب نخسبم ز غم و حسرت آن عارض و روز * تا بشب زين غم و زين درد همىگويم آه بگنه روى سيه گردد و سوگند خورم * كان بت من به همه عمر نكرده است گناه او سخن گفت نتاند چه گنه تاند كرد * گنه آن چشم سيه دارد و آن زلف دوتا عارضش را گنه و زلت همسايه بسوخت * خويشتن داشت كس از زلت همسايه نگاه گنه يكتن ويرانى يك شهر بود * اين من از خواجه شنيدستم در خدمت شاه در مدح خواجه ابو الحسن على بن فضل گويد بجان تو كه نيارم تمام گردنگاه * ز بيم چشم رسيدن برآن دو چشم سياه از آنكه نرگس لختى به چشم تو ماند * دلم بنرگس برشيفته شده است و تباه به روى و بالا ماهى و سروى و نبود * بدين بلندى سرو و بدين تمامى ماه بباغ سرو سوى قامت تو كرد نظر * ز چرخ ماه سوى چهرهء تو كرد نگاه ز رشك چهرهء تو ماه تيره گشت و خجل * ز شرم قامت تو سرو گوژ گشت و دوتاه چراغ و شمع سپاهى و بر تو جمع شده است * ز نيكويى و ملاحت هزار گونه سپاه